26 مرداد سالروز ورود آزادگان سرافراز از پی سال‌ها تحمل رنج و اسارت مبارک باد
باز هوای وطنم آرزوست ...
 

26 مرداد سال 1369، روزی به یاد ماندنی در تاریخ کشورمان است.در این روز به موازات مکاتباتی که میان صدام‌ رئیس‌جمهوری عراق با مرحوم آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی، رئیس‌جمهوری وقت ایران انجام گرفت توافق به عمل آمد تاهمه اسرای دو طرف ظرف مدت کوتاهی مبادله شوند که این مهم با آزادی ومبادله هزار آزاده ایرانی با هزار اسیر عراقی در مرز خانقین آغازشد و  پس از آن میهن اسلامی شاهد بازگشت آزادگان سرافرازدر چارچوب اجرای قطعنامه 598 بود.در این مقطع بیش از 80 درصد آزادگان عزیز پس از سال‌ها اسارت در زندان‌ها و اسارتگاه‌های مخوف رژیم بعث عراق و تحمل سختی‌ها و شکنجه‌های بسیار در طول یک ماه به آغوش میهن اسلامی بازگشتند.  آزادگان، با ایمان راسخ انواع شکنجه‌های جسمی و روحی دشمنان را تحمل و در جامعه کوچک اردوگاهی خود الگوی مجاهدان صبور بر پایه تعالیم اسلام را معرفی کردند و از شکنجه‌های مزدوران بعثی هراسی به خود راه ندادند. آزادگان به صبوری معنای تازه‌ای بخشیدند و با سینه‌های گشاده و روحی بلند، راهی روشن از میان سختی‌ها به سوی آینده و امید به تغییر را گشودند و آزاده نامیده شدند. دراین روزانتظار میلیون‌ها ایرانی نیزبه پایان آمد و شکیبایی مادران، پدران، همسران و فرزندان آزاد مردان صبور به بار نشست و سال‌های نگرانی به روزهای پرشکوه دیدار متصل شد و وعده الهی «.... وبشرالصابرین» تحقق یافت.
مرور خاطرات این اسوه‌های پایداری پس از گذشت نزدیک به 3 دهه از ایام اسارت ، هنوز خواندنی است. از ستاد رسیدگی به امور آزادگان که برخی از مطالب این صفحه را دراختیار «ایران» قرار داد سپاسگزاریم.

 


گفتیم باز دروغ جدیدی است، آزادی!

(آزاده) رحیم قمیشی
 نویسنده و پژوهشگر

چندین بار به اسم آزادی ما را سوار اتوبوس کرده بودند، ولی از زندان جدیدی سر در آورده بودیم. انگار سرنوشت ما با سلول و جیره نصفه و صف دستشویی و حمام آب سرد و سرا پایین گفتن عراقی‌ها و چوب و کابل گره خورده بود. تبادل اسرا هم تمام شده و حالا ما 238 نفر، چند ماه می‌شد مانده بودیم عراق. روزهای تکراری، خواب‌های ایران، خاطراتی که هر روز کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شدند...
جاسم، نگهبانی که دیروز می‌گفت شما دیگر رنگ ایران را نمی‌بینید دوان‌دوان آمده بود که به بچه‌ها بگویید وسایل‌شان را جمع کنند فردا ایرانند!
هیچ‌کدام نمی‌خواستیم باور نکنیم!
اما هیچ‌کدام نمی‌توانستیم باور کنیم...
وسایل‌مان را باید جمع می‌کردیم، چون مطمئن بودیم فردا جابه‌جایی حتمی است. اما کجا، خدا می‌دانست. قلبم شروع به تپش کرده بود. دیدم نادر کنارم است. گفتم نادر! یعنی تو باور می‌کنی فردا ایران باشیم؟ دیدم او هم دلهره‌اش کمتر از من نیست. کربلای 4
 با هم اسیر شده بودیم. حالا بعد از
 4 سال مفقودی یعنی می‌شد با هم ایران برویم؟!
ابوطالب خودش را رساند. پرسید نگهبان چه گفت؟ ماجرا را که گفتم خندید! می‌گفت دلم می‌گوید این بار دیگر راست است...
انگار ابوطالب از دل من می‌گفت!
چند دقیقه بعد خبر به بچه‌ها رسیده بود... و همه داشتند وسایل جمع می‌کردند.
چیزی که برای جمع کردن نداشتیم. یک دست لباس زرد رنگ اسارت، یک لیوان پلاستیکی، یک بشقاب، یک قاشق، یک مسواک، همه دارایی‌مان همین بود! علیرضا به فکر پیشانی بندهایی بود که ماه‌ها پیش آماده کرده بودیم برای روز تبادل و گوشه اردوگاه چالشان کرده بودیم. نقاشی‌هایی از امام، تابلوی لبیک یا حسین. قرار شد همه را با وجود خطراتش هر جا ببرندمان همراه خود ببریم. حتی اگر ایران نباشد!
آن شب هیچ‌کس شام نخورد، هیچ‌کس یک لحظه هم نخوابید. یعنی ممکن بود راست باشد؟!
من توی گوش هایم مارش پیروزی را می‌شنیدم...
شنوندگان عزیز توجه فرمایید
شنوندگان عزیز توجه فرمایید
آخرین گروه اسرای ایرانی، به وطن بازگشتند!
تجسم لحظه‌هایی که سال‌ها برایش انتظار کشیده بودم.
پدر و مادرم که آمده‌اند فرودگاه، نگاهم می‌کنند و نمی‌شناسندم... برادر کوچکم که حالا دیگر بزرگ شده و نمی‌دانم الان چه شکلی است.
چقدر خجالت می‌کشیدم نشناسمش. همسایه‌ها و فامیل، همه حتماً می‌آمدند!
خدای من، یعنی می‌شد؟!
صبح هنوز هوا تاریک و روشن بود که پنج شش اتوبوس جلوی اردوگاه به خط شده بودند.
اسم‌ها را یک یک می‌خواندند و باید سوار می‌شدیم.
یکراست ما را بردند فرودگاه بغداد!
یعنی واقعاً تبادل می‌شدیم!
حتی روی صندلی هواپیما هم که نشستیم باورمان نشده بود. ما 24ساعت پیش فکر می‌کردیم سال هاست فراموش شده ایم، 24 ساعت پیش فکر می‌کردیم خدا ما را از قلم انداخته! 24ساعت پیش بزرگترین آرزوی‌مان این بود که تا آخر عمر فقط یک بار دیگر بوی خاک ایران را استشمام کنیم. پدر و مادر و برادر و خواهرمان را، تنها یک بار دیگر ببینیم! حالا روی صندلی هواپیمایی نشسته بودیم که می‌گفتند ایران می‌رود. یعنی آزادی!
ابوطالب می‌گفت نگفتم دلم گفته، من دلم هیچوقت اشتباه نمی‌کند.
من و نادر لب هایمان از لبخند داشت ترک برمی‌داشت. علیرضا کم مانده بود پایکوبی را همانجا شروع کند. احمد می‌خواست گریه کند از شادی. هاشم، مسعود، محرم، همه و همه شوکه شده بودیم...
من هنوز توی گوش هایم مارش پیروزی بود و پدر و مادرم که بین جمعیت صدایم می‌کنند.
- ببینید رحیم است... ببینید رحیمم...
نه که چند سال اسارت نخندیده باشیم، می‌خندیدیم، ولی از ته دل که نبود! عراقی‌ها هم به چهره دَرهم و عصبی ما عادت کرده بودند. حالا قیافه‌های‌مان برای‌شان عجیب شده بود. یکی بی‌دلیل بلند بلند می‌خندید. یکی بی‌دلیل اشک می‌ریخت. همه همدیگر را بغل کرده بودیم... خداحافظی بعد از چند سال هم‌سلولی!
افسران عالی رتبه عراقی و بعضی مقامات‌شان با هواپیما همراه ما می‌آمدند ایران، برای مذاکره.
پیشانی بندهای سبز رنگ «یا حسین» و «لبیک یا امام» که توزیع شد و همه به پیشانی بستیم، داشتند شاخ در می‌آوردند. اینها کجا بوده؟! چه نیروهای وفاداری؟! بعد از این همه مدت، بعد از این همه غربت و سختی، چطور به کشورشان عشق می‌ورزند!
و من هنوز توی گوش هایم صدای مارش پیروزی بود!
روز آزادی و صدای گوش هایم!
هواپیمایی که ما را می‌خواست ایران ببرد خیلی بزرگ بود. طوری که همه ما 238 نفر جا گرفتیم. تازه کلی مقام عراقی هم همراهمان بودند که اصلاً ما نمی‌دیدیم شان.
هواپیما که بلند شد. همه از ته دل صلوات فرستادیم. یکی و دو تا نه، همینجوری پشت سر هم.
دیگر نمی‌دانستیم چه کار باید بکنیم... برقصیم!؟
سال‌های جنگ یک ترانه هم نخوانده بودیم. آن لحظه چقدر دلم هوای ترانه کرد.
حسن صدای قشنگ و بلندی داشت. گفتم چیزی بلد نیستی حسن بخوانی!
حسن هم انگار منتظر بود... ایستاد و با صدای بلندش شروع کرد؛
«باز هوای وطنم، وطنم آرزوست»
بلند جواب دادیم
«تکیه به کنعان زدنم، زدنم آرزوست»
همین یک بیت را همه بلد بودیم!
حالا نصف هواپیما داد می‌زدند؛ باز هوای وطنم...
نصف دیگر فریاد می‌زدند؛ تکیه به ایران زدنم...
دیوارهای هواپیما با صدای ما می‌لرزید.
افسرهای عراقی با کینه و سکوت نگاهمان می‌کردند!
نفهمیدیم یک ساعت شد، دو ساعت شد، سه ساعت شد، که هواپیما نشست.
فرودگاه مهرآباد بود... کشور عزیزمان، مردم خوبمان، خانواده مان...
خواب بودیم یا بیدار!
فقط اشک بود که ریخته می‌شد، بغض چند ساله‌مان یک جا باز شده
 بود.
چه دوری سخت است، چه غربت بد است...
درِ هواپیما باز شد...
گروه مارش ارتش داخل حیاط فرودگاه به خط شده بودند. سرود جمهوری اسلامی را می‌نواختند.
کمی بعدش مارش پیروزی...
همان که از دیروز توی گوش هایم بود!
چقدر مردم آمده بودند، چقدر می‌خندیدند، چقدر شاد بودند، چقدر گل دادند، چقدر نقل ریختند، چقدر بوسیدند...
چقدر خجالت کشیدیم، چقدر خجالت کشیدیم...
از مهربانی مردم، از بزرگی مردم. از خوبی آنها.
ماشینی را که خانواده برایم آورده بودند نشانم دادند...
مادرم مثل ملکه‌ها، آرام، عقب نشسته بود.
مادرم عینکی شده بود! موهایش سفید شده بود... دویدم طرفش... انگار دنیا را توی بغل گرفته بودم، بوی خدا را حس می‌کردم، هیچ نمی‌توانستم بگویم. مادرم فقط اشک می‌ریخت و یک کلمه می‌گفت؛
- خوبی رحیمم... خوبی پسرم...
گوشه صندلی عقب ماشین نگاه کردم. عکس پدرم بود که خوشحال نگاهم می‌کرد...
نپرسیدم پدرم کجاست...
نپرسیدم چرا نیستش...
فقط دیدم توی عکس می‌خندد...
***
حالا 27 سال گذشته
یادمان رفت که از خدا فقط آزادی خواسته بودیم
یادمان رفت بوی خاک وطن چه آرامشی می‌دهد
یادمان رفت فقط توی خواب آزادی را می‌دیدیم
یادمان رفت هیچ کجای دنیا مردمی به این خوبی ندارد
و هیچ ملتی این همه قدرشناس فرزندانشان نیستند
خدا کند هیچ جنگی نباشد
خدا کند هیچ‌کس اسیر نشود
خدا کند عقلانیت و گفت‌و‌گو جای همه جنگ‌ها را بگیرد
هنوز پدرم توی قاب عکسش می‌خندد
حالا مادرم هم کنارش است
حتماً به دوستانشان نشانم می‌دهند
ببینید رحیمم...
ببینید آزاد شده...
فکر می‌کرد هرگز آزاد نمی‌شود!
و من...
صدای مارش «آزادی» توی گوش‌هایم است!
 



بهترین صف، صف «رهایی» است

محمدحسین چینی‌پرداز
  آزاده دزفولی

مأمور صلیب سرخ، سخنش را با یک مقدمه کوتاه شروع کرد: «امشب فهرست اسامی آماده می‌‌شود، هر کس دوست دارد که پناهنده شود خود را معرفی کند.»
وقتی به آسایشگاه برگشتیم حال عجیبی داشتیم. آن شب تا صبح هر کس به کاری مشغول بود. گروهی خیاطی می‌کردند و لباس‌های نو درست می‌کردند، بعضی از لباس‌های کهنه، کیسه می‌‌دوختند که تنها یادگاری‌های اسارت مانند نامه‌‌ها و مهر کربلا و برخی جزوات را در آن، جا بدهند. شب عجیبی بود از یک طرف شاد و از طرفی نگران که آیا واقعاً آزاد می‌‌شویم؟ آیاخواب نمی‌بینیم؟
مأمور صلیب سرخ، لیست‌‌ها را برای امضا گرفتن از اسرا، جلوی خودشان قرار داده و یکی‌یکی صدا می‌‌زدند. اول از ما سؤال می‌کرد: «می‌‌خواهی به کشورت برگردی یا پناهنده شوی؟» و ما با افتخار نام کشور خود را می‌‌بردیم! او از ما امضا و اثر انگشت می‌‌گرفت و در کارتی که در اول اسارت به ما داده بود، مهر می‌‌زد.
همه برای سوار شدن به صف شدیم. هر کس تنها یک کیسه با خود همراه داشت. در حینی که در صف برای سوار شدن حرکت می‌‌کردیم، نگاهی به اردوگاه انداختم و با خود گفتم، واقعاً می‌‌خواهیم اینجا را ترک کنیم و دیگر برنمی‌گردیم! اینجا همان جایی است که هر نقطه‌اش برایمان خاطر‌ه‌ای است. اگر این در و دیوار می‌‌توانستند حرف بزنند، چقدر حرف برای گفتن داشتند!
اتوبوس‌ها در یک صف به صورت کاروانی حرکت کردند. من در آخر اتوبوس کنار یکی از سربازان عراقی که در اتوبوس برای حفاظت حضور داشت، نشستم. هر چقدر از اردوگاه دور و به مرز نزدیک می‌‌شدیم، شور و هیجان عجیبی به ما دست می‌‌داد. تنها چیزی که همراه داشتم، کیسه‌ای کوچک بود. کم‌کم با سرباز عراقی که جوان کم سن و سالی بود، هم‌کلام شدم؛ متوجه شدم که شیعه است. او گفت: «اگر به مشهد رفتی به جای من به «امام رضا(ع)» سلام برسان.» من هم به او گفتم: «اگر به کربلا و نجف رفتی، به جای من زیارت کن.» بعد آرام کیسه خود را باز کردم و یک عکس از ضریح «امام رضا(ع)» که از دوستان مشهدی‌ام برایم به یادگاری مانده بود، به او دادم. سرباز عراقی با دیدن عکس ضریح مبارک امام رضا(ع) برق شوق در چشمانش جرقه زد. با خوشحالی عکس را از من گرفت و بسرعت آن را زیر لباسش پنهان کرد تا مأموران امنیتی عراقی متوجه نشوند.
از ظهر گذشته بود که به مرز نزدیک شدیم. گاهی برخی از اتوبوس‌ها از ما سبقت می‌‌گرفتند و ما از پنجره برای دوستان دست تکان می‌‌دادیم. از دوستانی که سال‌ها قبل در کنار هم بودیم، یکی مرا صدا زد حس کردم او را نمی‌شناسم. بعد که بلند گفت: «من مهدی طحانیانم» متوجه شدم که چقدر بزرگ شده و چهره او تغییر کرده است!» تمامی اتوبوس‌ها در خط مرزی توقف کردند و ما منتظر بودیم که هر چه زودتر دستور دهند، پیاده شویم. حالا فاصله ما تا وطن فقط به اندازه یک خط مرزی بود.
همه ساکت در اتوبوس‌ها نشسته بودیم. عراقی‌ها از اتوبوس‌ها پیاده شده بودند، تنها راننده اتوبوس سر جایش نشسته بود و با هیچ‌کس حرف نمی‌زد. در این حال بودیم که متوجه شدیم فردی داخل اتوبوس شد و با راننده اتوبوس سلام و مصافحه کرد. بعد رو به ما کرد و به فارسی سلام داد و خوشامد گفت! با دیدن او جان تاز‌ه‌ای گرفتیم. او از نیرو‌های ایرانی بود و لباس نظامی سپاه به تن داشت. برای اینکه ما را از نگرانی دربیاورد، خود را به اتوبوس‌های ما رسانده بود. بعد از رفتن آن جوان، نیم ساعت بعد دستور دادند از اتوبوس‌ها پیاده شویم. لحظه‌ بسیار شیرینی بود، گویا از جهانی به جهان دیگری وارد ‌‌شدیم. به هر کس یک جلد قرآن هدیه می‌‌دادند. بوی خاک وطن و شرجی اشک‌های ما، در هم آمیخت، اشکی سراسر شور و سراسر شوق. چند قدم بیشتر نرفتیم که وارد سرزمین خود شدیم همه‌ بچه‌ها به خاک افتادند و سجده شکر به‌جای آوردند. بوسه بر خاک وطن آرزویی بود که بالاخره برآورده شد. سربازان اردوگاه و سرگرد مفید با ما به مرز آمدند و حتی در کنار اتوبوس‌های ایرانی ما را همراهی کردند، گویا دوست نداشتند ما را از دست بدهند. دوست داشتم در آن لحظه به سرگرد مفید بگویم، از سرزمین ما خارج شو و او را با لگدی از خاک کشورم پرت کنم! اما حیف که امکان نداشت افسران و سربازان هموطن به گرمی از ما استقبال ‌کردند.
تشنگی امان از ما بریده بود، وقتی وارد اتوبوس‌های خودی شدیم با تعجب دیدیم که روی برخی از صندلی‌ها آبمیوه و مقداری کیک و شکلات گذاشته‌اند. راننده اتوبوس با خونسردی گفت: «دست به این‌‌ها نزنید، این‌‌ها بازمانده پذیرایی از اسرای عراق است، کمی صبر کنید الان برای شما خواهند آورد.» من که گلویم از تشنگی خشک شده بود، با خود گفتم: «چقدر فرق بین دو کشور است، ما آنجا از تشنگی نزدیک بود، هلاک شویم و به ما آبی ندادند و در مقابل کشور ما چگونه از اسرای آنها پذیرایی کرده به حدی که از آن باقی  هم گذاشته‌اند.»
بالاخره نیم ساعت بعد، اتوبوس برای نماز در مکانی نظامی، مانند پاسگاه مرزی ایستاد. بعد از نماز و مراسم همه بسرعت سوار اتوبوس شدیم و به حرکت ادامه دادیم. اطراف جاده مملو از زنان و مردان و کودکان روستایی آن منطقه بود که با لباس محلی کردی از ما استقبال می‌‌کردند. تعداد زیادی از آنها عکس‌های قاب گرفته‌ای به دست داشتند و به ما نشان می‌‌دادند که اگر می‌‌شناسیم به آنها اطلاع دهیم.
تصویربرداران و عکاسان در حال عکس گرفتن و فیلمبرداری بودند. تعدادی از اتوبوس‌های اسرای عراقی که از مقابل ما می‌آمدند، از کنار ما رد شدند. آنها کت و شلوار به تن داشتند و در ظاهر خیلی شاد به نظر نمی‌رسیدند! با خود گفتم: «برگردید به کشورتان تا بفهمید در کجا بودید و قدر ایران را بدانید.»