تاريخ خبر: چهارشنبه 5 مهر 1396- 6 محرم 1439ـ 27 سپتامبر 2017ـ شماره 26829
قلم/گفتاري درباره فلسفه و حكمت ايراني
در باب ميرداماد
كاظم‌حسينيان
 

ميرداماد كتابش جذوات را با اين شعر عربي شروع مي كند:
عينان عينان لم يكتبهما قلم
في كل من العينين عينان
نونان نونان لم يكتبهما قلم
في كل نون من النونين نونان
(جذوات / 1)
جايگاه ميرداماد در علوم رسمي و علوم غريبه و به طور خاص علم حروف بي بديل است. او جزو معدود عالماني است كه در اين حوزه اثر رسمي نگاشته است و نوشته هايش داراي اشتهار است.
درباره نوشته هاي مير سخن بسيار است و به سادگي نمي توان حق مطلب را ادا كرد. او از يك سو فيلسوفي است دقيق النظر كه بر فيلسوف بزرگي چون ملا صدرا سمت استادي دارد. از سوي ديگر در غالب علوم اسلامي و بيشتر فنون عهد خودش داراي تخصص و استادي است و از همه مهمتر، داراي سبكي ويژه است كه هم به زندگي علمي او و هم به آثار قلمي اش امتياز 
مي‌بخشد. اين گفتار او معروف است كه در تعرض به كسي كه در باب نوشته هاي او سخني سبك نوشته بود، با اقتدار گفته بود:
«نهايت مرتبه بي حيايي است كه نفوس معطله و هويات هيولانيه در برابر عقول و جواهر قادسه به لاف گزاف و دعوي بي معني برخيزند. اين قدر بايد شعور داشت كه سخن من فهميدن هنر است نه با من جدال كردن و بحث نام كردن.» (جذوات، سي و چهار، چاپ ميراث مكتوب)
حكمت از نظر ميرداماد
ميرداماد معتقد است حكمت واقعي عبارتست از دريدن پرده هاي وهم و گذر از طبيعت و كسب نور از عالم قدسي و كسي كه چنين بنيايي نداشته باشد، مانند كوري مادرزاد است كه روي زمين به سياحت مشغول است. اينان رهگذراني هستند كه سالك طريقت جلدانه. به ساز وهم مي رقصند و با تنبور ظن حكم مي كنند. پس بر شما باد «آل عقل» و «حزب يقين» و زيادي سخن گفتن و نشست و برخاست با آنها. به درستي كه به همان سان كه بدنها با هم در جنگ مي شوند، عقل ها هم نبرد 
مي‌كنند (= نبرد مغزها) و براي قلب ها هم انسدادهايي است، چونان انسداد اجسام: انما الحكمه سداها و لحمتها نقض غشاوه الوهم و رفض كوره الطبيعه و الاستضائه باضواء عالم القدس و من ليست تلك شاكلته فهو في سبيل العلم كالاكمه في سياحه الارض ... فهوالاء يرقصون علي صنج الوهم و يقضون بساذج الظن. فاياكم آل العقل و حزب اليقين و الاكثار من مخاطبتهم و مخالطتهم فعساكم قد اعداكم منهم بعض الطباع و انتم لا تشعرون فان للنفوس حربا كما للابدان و للقلوب وضحا كما للجثمان. تقويم الايمان / 331.
قال المير في الرواشح السماويه: فان كل ذره من ذرات الوجود تدل عليه و لا يتصور مثل هذه الدلالات في الالفاظ و العبارات و من ثم قال (ص): لا حصي ثنا عليك كما اثنيت علي نفسك. الرواشح السماويه / 28
خضوع ملاصدرا در برابر ميرداماد
خضوع ملاصدرا در برابر ميرداماد، خضوع و خضوعي فراتر از استاد و شاگردي است. بيان و گفتار ملاصدرا در مقام تجليل از ميرداماد به فنا و اندكاك مايل است آنجا در مقدمه شرح اصوا كافي از او ياد مي كند: سيدي و سندي و استاذي و استنادي في المعالم الدينينه و العلم الاهيه و المعارف الحقيقيه و الاصول اليقينيه السيد الاجل الانور الامقدس الازهر الحكيم الالهي و الفقيه الرباني سيد عصره و صفوه دهره الامير الكبير و البدر المنير علامه الزمان اعجوبه الدوران المسمي بمحمد الملقب بباقر الداماد الحسيني قدس عقله بالنور الرباني. شرح اصول كافي ج 1 / 214. نظير اين خضوع و تجليل را از خود ميرداماد مي بينيم نسبت به شيخ كليني صاحب اصول كافي آنجا كه از او به اين صورت ياد مي كند: شيخ الدين و امين الاسلام نبيه الفرقه و وجيه الطايفه رئيس المحدثين حجه الفقه و العلم و الحق و اليقين ابي جعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق الكليني رفع الله درجته في الصديقين و الحقه بنبيه و ائمته الطاهرين... الرواشح السماويه، چاپ اول، دارالحديث / 24.
هم تراز ابن سينا
جالب است كه ميرداماد كه بحق خودش را هم تراز با اين سينا و فارابي مي داند و كسي چون محيي الدين عربي را از روي عمد ناديده مي گيرد، چنان در برابر كليني خاضع است كه خطبه اصول كافي را كلمه به كلمه و جمله شرح مي دهد و در خصوص آن داد سخن مي دهد. (الرواشح صص 27 - 70.)
ميرداماد در بيش از 30 مورد از كتابهايش از ابن سينا با عنوان «شريكنا السالف» و «شريكنا في الاهيات» و «شريكنا في الفلسفه الاهيه» نام برده است كه نشان از باور جدي او به خودش 
مي‌باشد و مي توان بر اساس قدرت قم و اجتهاد و استنباط او را در اين باورش تصديق كرد، چه بعد از ميرداماد فيلسوفي به اين عظمت نيامده است.
حكمت يماني
ميرداماد با ابتناء بر اين حديث كه «الايمان يماني و الحكمه يمانيه» (بحارالانوار ج 60 / 232) حكمت خويش را «يماني» نام مي نهد و مي كوشد حكمتي مبتني بر ايمان مبتني بر كتاب و سنت و عقل ايجاد كند كه كاملا موفقيت آميز است اگر نبود شدت بيان و غلظت قلم.
اشعار ميرداماد
از سروده هاي مير اين شعر او در باب عشق نهايت سخن است:
اي عشق مگر مايه بود آمده اي 
كز سر تا به قدم سود آمده اي
نقصان تو از چشم بد كس مرساد
كارايش دكان وجود آمده اي
در مدح پيامبراكرم (ص) اين سخن مير در نصاب است:
اي ختم رسل دو كون پيرايه توست
افلاك يكي منبر نه پايه توست
گر شخص تو را سايه نيفتد چه عجب؟ 
تو نوري و آفتاب خود سايه توست
و اين شعرش در باب مولي كلامي است متقن:
كالدر ولدت يا تمام الشرف
في الكعبه و اتخذتها كالصدف
فاستقبلت الوجوه شطر الكعبه
و الكعبه وجهها تجاه النجف
(تقويم الايمان، مقدمه، چاپ اول 76، ميراث مكتوب / 92 و 93. در مقدمه الرواشح به جاي «يا تمام الشرف» آمده است: «كالدر ولدت بايمام الشرف»... الرواشح چاپ اول 80، دارالحديث / 9. اي ختم رسل هم در الرواشح امده است. / 9)
از رباعيات مير اين رباعي نغز و دلكش است:
چشمي دارم چو حسن شيرين همه آب
بختي دارم چو چشم خسرو همه خواب
جاني دارم چو جسم مجنون همه درد
جسمي دارم چو زلف ليلي همه تاب
( تقويم الايمان / 39)
از خوان فلك قرص جوي بيش مخور
انگشت عسل مخواه و صد نيش مخور
از نعمت الوان شهان دست بدار 
خون دل صد هزار درويش مخور
(تقويم الايمان / 39)
از افاضات مير در قبسات
و عله العدم ليست الا عدم عله الوجود و من المستبين ان عله وجود العالم هو الباري الحق القيوم الواجب الوجود بالذات جل ذكره. (قبسات / 299)
حمله ميرداماد به غزالي
غزالي با تهافتش از نقد و طعن كمتر فيلسوفي در امان بوده است. در اين ميان، كسي متوجه سيلي يا سيلي هايي كه مردي همچون ميرداماد بر او نواخته، نشده است آنجا كه كلامي را از او نقد 
مي‌كند و سقوطش را جار مي زند: و ما ظنه امامهم الغزالي في تهافته معترضا علي الفلاسفه: انه يعود عليهم السوال... فساقط مستبين السقوط بما قد تعرفت ان التصرم و التجدد و الحدوث و الزوال بالقياس الي عالم التغير مقتضي ماهيه الحركه و الزمان. (قبسات / 303)
بي اعتنايي به ابن عربي
ميرداماد نسبت به ابن عربي كاملا بي اعتناست و در كل آثار او، اثري از ابن عربي و مباني او يافت نمي شود كه ماجرايي عجيب است. 
نثر ميرداماد
در فلسفه قديم كمتر جمله اي را مي توان كه حيث ادبي داشته باشد. فلسفه با اينكه عهده دار از بحث زيبايي بوده، زيبايي در آن چندان مجال بروز نداشته است. با اين حال، اين جمله حكيم ميرداماد در عين اتقان، زيبا هم هست كه : الحركه الدوريه المتصله الفلكيه ذات جهتي الثبات و التجدد فانها ثابته التجدد متجدد الثبات... (قبسات / 303)
ميرداماد در قبسات فرمايد: هر جرم سماوي بلکه هر درجه فلکي داراي موکلي است که به امر آن قايم است.
عبارت او چنين است: ان لكل جرم سماوي بل لكل درجه فلكيه، و كذلك لكل طبيعه اسطقسيه، ملكا روحانيا متوليا للتدبير و قائما بالامر و يقول القران الكريم: و ما يعلم جنود ربك الا هو
(مدثر / 31) و في الحديث عنه صلي الله عليه و آله: اطت السماء و حق لها ان تاط ما فيها موضع قدم الا و فيه ملك ساجد او راكع. قبسات / 401 . (شرح اللغه: أطت، والأطيط هو صوت الرحل الذي يصدر إذا جلس عليه الركب من الثقل، الرحل على البعير بمنزلة السرج على الفرس، فهذا الرحل هو من الخشب فإذا ركب عليه الراكب فمع الثقل فإنه يصدر له صوت، هذا الصوت يقال له: الأطيط، فالشيء الثقيل إذا كان عليه كان ذلك الصوت، وقيل له: أطيط، فهنا السماء لكثرة من عليها من الملائكة لها صوت كصوت الرحل إذا جلس عليه الراكب، ((أطت السماء وحق لها أن تئط))، حُق لها، أي: أنها حقيقة، يحق لها، جديرة بذلك، لماذا؟ قال: «ما فيها موضع أربع أصابع إلا وملك واضع جبهته ساجداً لله تعالى»)
در ادامه مي گويد: نفسي كه قدسي شود، صارت نقيه الجوهر طاهره الذات اكيده اعلاقه بعالم العقل شديده الاستحقار لعالم الحس قاهره السلطان علي جيوش الطبيعه و جنود المزاج، قويه المنه علي خلع البدن و رفض الحواس و الانصارف الي صفع القدس و طوار جناب الربوبيه حيث شائت و متي شائت باذن ربها و فيض رحمته و قوتها المتخيله ايضا قليله الانغماس في جانب الظاهر قويه التلقي من عالم الغيب فانها تتخلص عن الشركه الطبيعه و هي في تدبير البدن و تعزل الخلط عن الجنبه الجسدانيه و هي في حال اليقظه فترجع الي عالمها و تتصل بروح القدس و بمن شاء الله من ملائكته المقربين ...